تبليغاتX
عشق الهی در وجودم جاریست.

عشق الهی در وجودم جاریست.

welcom to my weblog

 

    عشق میان ما,    we share  the love

 

ان گاه که تو را دیدم                                  when we met

شوق دانستن این که تو چگونه ادمی هستی I was over whelmend

مرا غرق در هیجان کرده بود                           whit the idea ofyou               

 

ان گاه که تو را شناختم                        when we got to know         

دانستم که تو هم                                                  each othe          

مانند دیگران                         i learned that you were a prson       

انسانی هستی با توانایی ها    whit strenghts  and weaknesses       

و کاستی ها،                                             like every body else          

 

انگاه که با تو صمیمی تر شدم                     when we got closer      

شوق دانستن این که عش به توچه احساسی دارد i was over whelmed

مرا غرق در هیجان کرد                                whit the idea of you   

 

ولی انچه که بیشتر از هر چیز        and love but I am more than

 مرا غرق در شگفتی می کند                                      over whelmed           

خودِتو هستی                                                            whit you        

و عشق میان ما  .                                 and the love we share      

 

و سلامتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك www.bahar-20.com تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك www.bahar-20.comدوستان بی مقدمه پست امروزشروع ی کنم ولی میدونم که باید از بعضی از دوستان با وفا و گلم  تشکر کنم با این که 4-5 ماهی میشه اپ نکردم ولی بازم پیشم میومدن .دوستای خوب این روزا کمن خوب حالا نمی خوام شعار بدم  حالا برای شروع چند تا جملهای که خودم خیلی طرفدارشونم براتون میذارم .

من‎ به‎ آمارزمين‎ مشكوكم‎ اگراين‎ شهرپرازآدمهاست‎،پس‎ چرا‎ اين‎ همه‎ دلهاتنهاست.

آرزو کنیم که همیشه خداوند به ما فرصت آرزو کردن را بدهد.شاید این جمله مسخره بنظر بیاید ولی کسانی در دنیا هستند که خداوند حتی فرصت ارزو کردن را از آنها گرفته.چنان غرق نعمتشان کرده که یادشان رفته آرزو کردنی،خدایی و شادی هم وجود دارد.

 

سعی کن یک مشت آب را در دست بفشاری. خواهی دید که بسرعت ناپدید می شود. اما اگر به آرامی دست ات را در همان آب رها کنی می بینی که با تمام وجود آب را حس می کنی.

 

در قلب خود بنویسید که: امروز بهترین روز سال است <امرسون>

 

 

راه موفقیت و کامیابی از منزل جادوگران نمی گذ .ردبلکه درست از وسط زندگی عادی و روز مره است که می توان به تعالی رسید و ان را درک کرد.پائولو کو ئیلو 

 تجربه نامی است که ادم ها بر اشتباهات خود می نامند <اسکار واید>

تبسم لحظه ای بیش نیست ولی یاد ان در تمام عمر باقی میماند.کارنگی

اینم بگم این که دوباره برگشتم محدثه جونم راضیم کرد تا برگردم از همین جا میگم محدثه جونم دوستت دارم .

داستان زیر از کتاب عرفانیه بالهایی برای پرواز انتخاب کردم

دقت

شبی برف فراوان امدو همه جا را سفید پوش کرد.

دو پسر کوچک با هم شرط بستند که از روی یک خط صاف از راهی عبور کنند که به مدرسه می رسید.

یکی از انان گفت:کار ساده ای است! بعد به زیر پای خود نگاه  کرد که با دقت گام بردارد.پس از پیمودن نیمی از مسافت سر خود را بلند کرد تا به رد پاهای خود نگاه کند متوجه شد که به صورت زیگ زاگ قدم برداشته است.

دوستش را صدا زدو گفت:سعی کن که این کار را بهتراز من انجام دهی!پسرک فریاد زد:کار ساده ای است!بعد سر خود را بلند ردو به در مدرسه چشم دوخت و به سمت هدف خود رفت.رد پای او کاملا صاف بود .

اول نظرتونرو در مورد این داستان بگید (اگه نگفتید هم اشکال نداره)باور کنید خیلی دلم می خواس عکس بارون کنم ولی اصلا حسش نیس.به هر حال از اونایی که با نظرای قشنگشون مارو شرمنده می کنن تشکر می کنم.تصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست www.bahar-20.com

 

I Love You

در اخر ببخشید اگه ترکیبای رنگ زیاد جالب نبودن

چون وقت نداشتم زیادم وقت نذاشتم

در هر صورت ...

 

Image and video hosting by TinyPicبابای

 

نوشته شده در ساعت 20:18 توسط محدثه| |
 

 

ان که عاشقش هستی

 

بگذار ان باشم

که در کوهساران باتو گام برمی دارد 

 

بگذار ان باشم

 که در کنار تو گل می چیند

 

بگذار ان باشم

 که از ژرفای احساسات خود به او می گویی

 

بگذار ان باشم

که راز هایت را به او می گویی

 

بگذار ان باشم

که در غم به سوی او می روی

 

بگذار ان باشم

که در شادی هراه او می خندی

 

بگذار ان باشم

                  که تو

                        عاشقش هستی

The person that u love

Let me be the person

That you walk with in the mountains

 

Let me be the person

That you pick flower with

 

Let me be the person

That you tell all your inner feeling to  

 

Let me be the person

That you talk to in confidence

 

Let me be the person

That you smile with in happiness

 

Let me be the person

                                       That you

                                                        love

نوشته شده در ساعت 17:10 توسط محدثه|

سلام   دوستای گلم خوبین همگی؟

امیدوارم که حالتون خوبه خوبه خوب باشه

پیشاپیش سال نو رو خدمت شما عزیزان تبریک عرض می کنم امیدوارم سالی پر از موفقیت و خوشی و پیروزی باشه

 

 

سال نو مبارک

این داستان بر اساس واقعیت است

-سلام خانم من فاطمه نجفی خبرنگار روزنامه ی جام جم هستم

و به عنوان اولین کارم قراره زندگی نامه ی یک نفر رو بنویسم .

من داستان زندگی شما رو از مادر بزرگم شنیدم می خواستم

ازتون خواهش کنم اگه اشکالی نداره داستان زندگیتون را برام تعریف کنید تا من بنویسم.

-چه چیز زندگیمن برای شما جالبه ،زندگی من به جز غم وغصه که چیزی نداره.

-میدونم اما نمی دونم چرا  داستان زندگیتون برام خیلی جالبه،

می خوام دیگذتنم بدونند که شما چه قدر سختی کشیدید تا

دیگران فکر نکنن همه خوشبختن،این به خود شما هم کمک می کنه.

-خیلی خوب از کجا شروع کنم؟

-از اولین روزی که مشکلاتتون شروع شد.

-باشه بهتره از 23 سال پیش بگم وقتی با احمد ازدواج کردم

 احساس میکردم خوشبخت ترین زن دانیا هستم ولی اشتباه

 میکردم چون من بدبخترین اونها بودم، از همون اولین روز

 اختلافاتمون شروع شد اخلاق احمد هر روز بد ترو بدتر می شد سر

 چیزای کوچیک باهام دعوا میگرفت  کار نمی کرد شبها دیر می امد

 خانه من هم اگر از این وضع خسته می شدم وبهش چیزی

 میگفتم شروع میکرد به کتک زدن من خلاصه این مسئله دو سال

 بیشتر طول نکشید بعد از دو سال زمانی یکه یک نوزاد دو ماهه

 داشتم مرا طلاق داد دادگاه پسرم امیر حسین را تا چهار سالگی به

 من س÷رد و بعد از چهار سالگی  باید او را به ÷درش میدادم و

 در طی این مدت احمد حق  داشت هفته ای یک بار برای دیدن امیر

حسین بیاید ولی من مطمئن بودم که اون هیچ وقت برای دیدن امیر

 حسین نمیی اد و این تنها دل خوشی من بود بعد از طلاق به خانه ی

 پدر و مادرم رفتم تا زندگی جدیدی را در اونجا با پسرم شروع کنم

 فکر می کردم از این به بعد میتونم طعم خوشبختی رو بچشم ولی نه..

.با رفتن به اونجا زندگیم بهتر که نشد هیچ بد ترم شدپدر ومادرم حوصله ی

 گریه های امیرحسین را نداشتند و همیشه من رو سرزنش می کنند ولی

اینا اصلا برام اهمیت نداشت تنها چیزی که برای من مهم بود امیر حسین

 وبودن در کنار اوبودبعضی وقتا فکر میکردم اگر امیر حسین به چهار

 سالگی برسد و احمد بخواد اونو ازم بگیره ولی باز به خودم می گفتم :

احمد این کارو نمی کنهاون حالا ازدواج کرده و دو تا بجه دارهو در

 ضمن اون هیچ علاقه ای به امیر حسین نداره و این فکرها کمی به من

 دلگرمی میدادروز ها می گذشت و امیر حسین من روز به روز بزرگتر

 می شد.من و اوخیلی به هم وابسته شدیم به غیر از کارهای پدر و مادرم

 تنهاغصه ای که داشتم این بود که امیر حسین داشت به چهار سالگی

 نزدیک می شد و این خیلی بد بود ولی با یاد اوری این که در

طی این سه سال احمد حتی یک بار هم به دیدن امیر حسین نیامده

 و او حالا دو تا بچه دارد خیلی خوش حال می شدم اما مادرم با

 حرف هایی که میزد زندگی را برایم جهنم می کرد همیشه

می گفت که احمد میاد و امیر حسین را با خودش میبره مادرم

همیشه با حرفهایش عذابم میداداما احترام خانم زن داداشم

همیشه دلداریم میداد و میگفت که احمدامیر حسینرو نمی خواد

 و سرپرستس اونو به من میده احترام خانم یک پسر هم داشت

که سه ماه از امیر حسین بزرگتر بود و اسمش افشین بود وقتی

 برادرم با افشین به خانه ی مادرم می امدند،امیر حسین خیلی

 خوش حال می شد چون اکثر وقتها در خانه تنها بود وهم بازی

 نداشت خیلی هم دلم براش می سوخت اخه اون بیچاره چیکار

 کرده بود که باید انقدر زجر می کشید چرا باید وقتی بچه ها را

 می دید که با پدرهای خود به گردش می رفتند با حسرت به انها

نگاه می کردچرا سرنوشت امییر حسین این طوری رقم خورده

 بودچرا اون بیچاره نباید طعم خوشبختی و شادی رو می چشید اینها

همه اون چیزهایی بود که وقتی بهشون فکر می کردم از زندگی بدم

 می اومد ماههای اخر دیگه واقعا برام عذاب اور بود از این که فکر

 می کردم دو ماه دیگه امیر حسین را ازم می گیرن دیوانه می شدم

 دیگه خواب و خوراک نداشتم ارزو می کردم زمان متوقف بشه و

 همه در همان سنی که هستند باقی بمانند اما روز گار به حرف های

 من گوش نمی کرد ولحظه ها به سرعت باد می گذشتند و غم من

 هم با گذر زمان بیشتر می شد و اما اخرین روز دیگر داشتم دیووانه

 می شدم برای تولد امیر حسین ماشین خریده بودم بیچاره کلی ذوق

 کرده بود اما من ناراحت بودم چون احمد زنگ زد و گفت ساعات چهار

 بعد از ظهر میاد دنبال امیر حسین و اونو با خودش می بره تمام مدت

 امیر حسین را در بغلم داشتم و از خودم جداش نمی کردم تحمل دوری

 اونو نداشتم بدون اون زندگی برام معنایی نداشت ساعت چهاراحمد امد

 که امیر حسین را ببرد خیلی بهش التماس کردم که امیر را نبرداماقبول

 نکرد بیچاره امیرحسین هم از من بدتر بودخیلی گریه کرد تا حالا ندیده

بودم که بچم این طوری گریه کنه اما فایده ای نداشت دل احمد عین یه تیکه

 سنگ سخت شده بود و گریه های من و امیر دران اثری نداشت  او

 امیرحسین را به اجبار با خود بردان شب تا صبح گریه کردم و ساعت

نه صبح به طرف خانه ی احمد راه افتادم وقتی به انجا رسیدم در زدم و

 زن احمد در را باز کرداز او خواهش کردم که بگذارم امیر حسین را

 ببینم اما او گفت که احمد همان دیروز بچه ام را به شیراز برده و به مبلغ

یک میلیون تومان به یک دکتر که بچه ای نداشت فروخت حرفش را باور

 نکردم فکر کردم چون نمی خواهد امیر حسین را ببینم این دروغ را به من

گفته است برای همین به او گفتم خیلی خوب اگه این طور نمی ذارید بچم

 رو ببینم با مامور میام این حق منه که دو روز از هفته به دیدن پسرم بیامو

 بعد از امجا رفتمتا سه روز  خواب به چشمم نمی امدتا این که روز چهارم

 تصمیم گرفتم به خانه ی احمد بروم وقتی به انجا رسیدم و در زدم احمد

 در را باز کردمو گفت :چی می خوایگفتم می خوام پسرم رو ببینم تو

نمی تونی این حق را از من بگیری اون در حالی که می خندید گفت :تو

 چه قدر خوش خیالی،امیرحسین کجاست من همون روز اونو فروختم

 مگه زنم بهت نگفت،نمی دانستم چی باید بگم و چی کار کنم زبانم بند

 امده بودبا لکنت گفتم فروختی،به کی اخه چرا مگه اون بچت نبودچه طور

 دلت اومد اونو بفروشی احمد در حالی که خیلی خونسرد بود گفت:من

 حتی یک بار هم بغلش نکردم اصلا دوستش نداشتم داشتن اون به جز خرج

 اضافه چیزی برام نداشت با فروختن امیر حسین یه پولی هم گیرم اومد

حالا از اینجا برو وقت منو هم نگیرکلی خواهش و التماس کردم که آدرس

 خانه ی ان دکتر را به من بدهداما فایده ای نداشت وقتی به خانه برگشتم

حالم خیلی بد بود باور نمی کردم که احمد این کار را با پسرم کرده باشدانقدر

 حالم بد بود که متوجه اطرافیانم نبودم متوجه برادرانم که همه نگران

حالم بودند خلاصه انقدر بی تابی کردم که برادرم عباس به خانه ی احمد

 رفت و از او خواهش کرد که ادرس ان دکتررا بدهد اما احمد گفت:حتی

 اگه منو بکشید آدرس اون دکتر را به شما نمی دهممن می خوام خواهرتو

 عذاب بدم بیچاره برادرم وقتی به خانه برگشت خیلی ناراحت بودفقط

 اومد پیش من و گفت متاسفم دیگه هیچی نگفت از اون روز به بعد کار

 من فقط این بود که گریه کنم و با حسرت به عکس های امیرحسین نگاه کنم

 دیگه زندگی برام معنایی نداشت روزی صد بار ارزوی مرگ می کرداما فایده ای نداشت هر وقت افشین را میدیدم یاد امیر حسین می افتادم و اشک به چشمانم هجوم می اورد دیگه نمی تونستم با پدرو مادرم زندگی کنم برای همین به خانه ی خواهرم رفتم و زندگی پر از غم خودم را در انجا ادامه دادم و الان بعد از گذشت 17 سال از ان ماجرا هنوز امیدوارم که یه روزی امیر حسین خودمو پیدا کنم اون الان 21سالشه و من 17ساله که پسر عزیزم را ندیدم اینم داستان زندگی من متشکرم خانم امیدوارم با چاپ سر گذشت شما در روزنامه کمکی به شما بکنم که پسرتون رو پیدا کنید.

-چنین چیزی امکان نداره.

-نه خانم این حرف را نزنید شما نباید امیدتان را از دست بدید به هر حال زندگی ادامه داره و ادم باید زندگی کنه.

داستان بالا رو هم مثل پست قبلی یکی از دوستام به نام نگین قبادی نیا نوشته اگه راجع به داستان و سبک نوشتن نظری دارید تو قسمت نظرات مطرح کنید خودش می اد میبینه

متشکرم راستی یادم رفت بگم امیر حسین داستان الان بزرگ شده ولی چیزی از گذشته رو به خاطر نداره و فکر می کنه که بچه ی همون دکتره هست.

چند تا عکس هم براتون می ذارم (ربطی به موضوع نداره ها)

شاد و سربلند باشید با بهترین ارزو ها

شاد باشید.

نوشته شده در ساعت 1:30 توسط محدثه| |

سلام بچه ها

اپ امروزم با همه ی قبلی ها فرق داره چون دیگه شعر نیست .این دفعه  داستان کوتاه براتون نوشتم .به اسم مریم. این داستان رو دوست عزیزم الما نوشته من هم بعد از خوندنش خیلی خوشم اومد براتون نوشتمش و امیدوارم که از خوندنش لذت ببرید .

مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر یـــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

انچه میخوانید  داستان زندگی من است .اسم من مریم است و در کردستان به دنیا آمده ام. من مادر عزیزم و تمامی خوانواده ام را در زلزله به جز پدرم از دست داده ام .                                                                                                    البته وقتی این اتفاق وحشتناک افتاد  من 5 ساله بودم .در این حادثه تمامی کس و کارمان را از دست دادیم .پدرم تصمیم گرفت برای پیدا کردن کار به تهران برویم .                                                                                                 کردستان دیگر جزءِ اثار باستانی به شمار می رفت  همه جا ویران شده بود .به تهران امدیم پدرم ابتدا مرد خوبی بود و مرا از صمیم قلب دوست می داشت .به محض ورود به تهران پدرم در یک خانه ی قدیمی که متعلق به زنی بیوه بود .کار باغبانی را شروع کرد .شب ها در گوش های از خیابان ها یا مسافر خانه ها سر می کردیم.تا این که پدرم با آن خانم بیوه ازدواج کرد او 2بار ازدواج کرده بود. واز شوهر دومش یک دختری به نا م انسیه داشت.انسیه 9 ساله بود ...                                 اختر خانم مادر انسیه که زن بابای من محسوب می شد چشم دیدن من را نداشت و بعداز ازدواج  با پدرم دیگر نگذاشت پایم را در ان خانه بگذارم پدرم مجبور شد من را در  گوشه ای از حیاط خانه مخفی کند .شب ها مقداری نان خشک جلویم می انداخت .به من نگاه می کرد تا ان شب که با اندوه به چهر هی بیمار گونه ام نگاه کرد و گفت :مریم جان اختر تو را خیلی دوست دارد .سریع سرم را بلند کردم به چشمانش نگاه کردم انگار متوجه شده بود  که فهمیده ام که دروغ می گوید سرش را پایین انداخت.و ادا مه داد در خانه ی پیرزن مسنی کاری برایت پیدا کرده ام تو باید او را بشوری و خانه اش را تمیز کنی  همین

انگار این کار مانند خوردن اب راحت بود مگه چند سال سن داشتم تازه می خواستم وارد شش سال شوم و گفت :دیگه هم نباید مرا ببینی زمانی که این حرف را زد لقمه در گلویم گیر کرد اشک در چشم هایم جمع شد سرفه کردم  پدرم با سرعت از انبار خارج شد و به طرف خانه رفت .

همان طور که داشت از انبار خارج می شد گفت: فردا تو را به انجا می بر م

از همان روز اول خانم خانه ثریا خانم مرا می زد و می گفت :نکبت حتی بلد نیست دماغش را بالا بکشد بوزینه از جلوی چشمم گم شو و یک تا یک ماه این قضیه ادامه داشت تا این که ریا خانم مریض شد و مجبور شدم دارو هایش را از داروخانه ی شیر و خورشید سر کوچه تهیه کنم چه صف طولانی بود بالاخره وارد انجا شدم به سمت خانمی مهربان و جوان رفتم و گفتم :سلام خانم ببخشید می شه این دارو ها رو برام ...                                                                                               هنوز حرفهایم تمام نشده بود که لبخندی مهربان به من زد و گفت: چشم وقتی خواستم نسخه را به او بدهم کبودی ها را روی دست هایم دید دست هایم را بالا برد و گفت :کی این کارو کرده ؟پدرت؟گفتم :نه!مادرت؟نه!گفتم:مادرم سال قبل فوت کرد .

ارام اما مهربان گفت: متاسفم. گفت:می تونی به من بگی کی این کار رو کرد.گفتم :خانم مسلمی  که ته این کوچه زندگی می کند .گفت :خانم ثریا مسلمی ؟گفتم :اره.

چرا آخه,اون که زن مهربونی به نظر می رسه گفتم:آخه وقتی نتوانم کارهایم را به موقع انجام دهم مرا می زند مرا روی صندلی نشاند و گفت :ناراحت می شوی که ازت بپرسم چرا برای او کار می کنی ؟اخه تو خیلی کوچولو هستی . کنارم نشست. تمام زندگی ام را برایش تعریف کردم.اونم مانند ابر بهار گریه کرد و ان هم چه گریه ای .

بعد از تمام شدن حرف هایم از من خواست تا به خانه ی او بروم و در انجا زندگی کنم در عوض او هم ماهیانه مبلغی به من می دهد من هم می توانم به مستخد مین  کمک کنم .قبول کردم.

انخانم با ثریا صحبت کرد اسمش بهناز بود و نام همسرش هم احمد به انجا رفتم همه جا را به من نشان داد خانه ی بسیار بزرگی بود اگه تمامی خانه های خویشاوندانم را به هم می چسباندم به ان بزرگی نمی شد.

بعد از چند ماه اقا و خانم نامه ای به پدر و مادر بهناز خانم نوشتند که نمی توانند بچه دارذ شوند پدر و مادر بهناز خانم در انگلیس زندگی می کردند .پدر بهناز خوانم دکتر بود و در بیمارستان بزرگ و مشهوری درانجا کار می کرد .

منتظر بودند تا نوه شان بدنیا بیاید اما این اتفاق نیفتاد.به محض خواندن نامه به تهران امدند کمی در کارهای خیاطی به اقدس جون کمک می کردم او هم برام لباس های قشنگ می دوخت .

هنگامی که اقا و خانم امدند من لباس مخملم را پوشیدم و موهای طلایی ام را با روبان سفید بستم موهایم زیر نور افتاب برق می زد .وقتی خانم بزرگ امد درباره ی من با بهناز خانم پچ پچ می کرد بعد از دو هفته بالاخره خانم بزرگ و اقا بزرگ به انگلیس برگشتند تازه یک هفته ای از رفتن پدر و مادر بهناز خانم می گذشت که خانم در یک روز افتابی هنگامی که داشتم گل ها رو اب می دادم امد و گفت:مریم جان می توانم ازت یه سوالی بپرسم ؟گفتم:بله خانم بفرمایید.گفت:دوست داری که دختر من و احمد بشوی ؟

من شکه شده بودم در رویاهایم خودم را جای فرزند آن ها فرض می کردم بدون فکر کردن گفتم :بله...بله خانم خیلی دوست دارم.

دو روز بعد زنگ خانه به صدا در آمد با شور واشتیاق در را باز کردم ناگهان خشکم زد ...بهناز جون  که داشت از ایوان مرا نگاه می کرد گفت:چه شده مریم جان  به او نگاه کردم سریع خود را به من رساند و گفت:این اقا کیه ؟مریم تو او را می شناسی؟به دنبال ان مرد بلند کرد و ان مرد گفت من پدر مریم هستم بهناز جون به سر تا پای پدرم نگاه کرد و گفت بفرمایید .پدرم وارد خانه شد من در نزدیکی بهناز جون نشستم او از پدرم پذیرایی کرد پدرم گفت وضع ما اصلا خوب نیست امده ام مریم را با خودم ببرم تا برود و کمی کار کند شاید اگر او کمک حالمان شود وضعمان کمی بهتر شود .خانم گفت اما مریم که خیلی کوچک است چرا خودتان کار نمی کنید پدرم گفت :خدا را خوش می اید که من پیر مرد کار کنم اما این دختر بخورد و بخورد اما شاید نظرم عوض شود به شرطی که شما چهار سال حقوق مریم را به من دهید و بهناز جون قبول کرد .به اتاقش رفت و ان مبلغ هنگفت را در دستان پدرم گذاشت وبرداشت و گفت :یادت باشد که دیگر نباید مزاحم مریم شوی فهمیدی اقای ...پدرم که از دیدن پولها چشم هایش برق می زد گفت بله هر چه دشما بگوییدو بدون این چیزی بگوید یا حتی به من نگاه کند رفت بهناز جون و احمد اقا من را خیلی دوست می داشتند اسمم را وارد شناسنامه ی خودشان کردند واسم پدرم را از شناسنامه ام پاک کردند اما اسم مادرم در شناسنامه ام بود اسم خودشان را وارد شناسنامه ام کردند .

اکثر فامیل می دانستند که بهناز جون واحمد اقا بچه دار نمی شوند  وهمچنین می دانستند که سرپرستی من را به عنوان فرزندشان قبول کرده اند.اتاقم کنار اتاق اقاو خانم بود بهناز جون مرا به میهمانی های مختلف می برد من را کنتاز خودش می نشاند مهمانان با من به گرمی رفتار می کردند و من از این بابت خرستد بودم برای مدتی ان ها در دل کوچکم همان بهناز جون ,احمد اقا ,اقا و خانم بزرگ بودند اما ان ها را به اندازه ی اسمشتان که برایم ارزش داشت دوست می داشتم ساعت ها ,روز ها ,هفته ها ,ماه ها و سال ها گذشت.و من به سن هجده سالگی رسیدم درس خواندن را بهانه ای برای ازدواج نکردنم می دانستم  کم کم درسم را تمام کردم  برای گرفتن مدرک فوق لیسانس به انگلیس نزد  پدر ومادر بزرگم رفتم و بعد از مدتی طولانی به پیش پدر و مادرم بازگشتم سه هفته از امدنم به ایران نمی گذشت که مادرم به اتاق امد وگفت خیلی دیر شده دخترم باید  ازدواج کنی بعضی از این مردم کوته فکر ,فکر می کنند شاید تو عیبی داری یا با کسی ازدواج نمی کنی به چشم هایش نگاه کردم و گفتم شاید ایندفعه نظرم در مورد ازدواج عوش شود و باز هم به همان چشم های خسته و غمگین که فریاد میزدند و می گفتند که چه قدر به من علاقه دارند نگاه کردم .نمی توانستم با مادرم مخالفت کنم چون دیگر بهانه ایی به ذهنم خطور نمی کرد این دفعه پسری به نام علیرضا به خاستگاری ام امد او مردی با 27 سال سن بود و رییس آن بیمارستانی بود که من در آن کار می کردم او را از اسمش می شناختم روزی که پرونده های زیادی در دستش بود به شدت با او پرخورد کردم و پرونده هایش نقش بر زمین شد ازترس پرونده ها را سریع جمع کردم و به او دادم و از محوطه خارج شدم .او از خاوناده ای اشرافی بود و از وضع اجتماعی بسیار خوبی هم برخوردار بود بالاخره با هم ازدواج کردیم لباس عروشم را از انگلیس اوردم وعروسیم بسیار  باشــکوه برگزار شد و ماه عسلمان را در شیراز سپری کردیم .سه سال بعد صاحب یک دختر شدیم اسمش را ارام گذاشتیم .اورا هر روز به مادرم می سپردم و خودم به سر کار می رفتم مادرم دوست نداشت که اورا در مهد بگذارم او و پدرم ارام را مانند جانشان دوست داشتند خانه ی من و علیـرضا با خانه ی پدر و مادرم دیوار به دیواربود زیرا مادرم دوست نمی داشت که از او دور شوم. به همین دلیل خانه ی خانم رحیمی را که قصد فروش داشت خریدیم .

فرزندبعدی ما پسر بود اسمش را ایلیـا گذاشتیم پدر و مادرم دربرابرشیطـــنت های بچه ها چیزی نمی گفتند و حتی به ان ها اخم هم نمی کردند و می گفتند مگرما به تو اخم کردیم که به این ها اخم کنیم .بعد از چند سال پدرم از دنیا رفت تا دو شبانه روز خواب به چشم های من نمی امد شب ها در اغوش مادرم که از عشق پدرم بی تاب بود گریه می کردم حال مادرم روز به روز بدتر می شد او را به مسافرت بردیم تا از غمش کاسته شود اما نشد در سالگرد فوت پدرم مادرم هم از دنیا رفت .از بس گریه نکردم همه نگرانشدند میل به غذا خوردن نداشتم دوباره همان دختر یتیمی شدم که از مدت ها قبل فکر نمی کردم که اتفاقی بیفتد، اما افتاد ...

چهار روز از فوت مادرم می گذشت اما دریغ از یک قطره اشک در روز پنجم بالاخره قطره اشکی از چشمانم سرازیر شد و کل صورتم از گریه خیس شد همه خوشحال شدند چون می ترسیدند غمباد بگیرم.کم کم حالم خوب شد  ولی تا چند ماهی سر کارم نمی رفتم ...

واکنون من تنها تر از قبل شده ام فرزندانم وهمسرم را در یک تصادف از دست دادم دیگر زندگی برایم معنی ندارد ارام دو ماه در کما بود ومرد وایلیا هم در ابتدا در گذشت علیرضا هم از ماشین به بیرون پرتاب شد قرار است زینت مرا به خانه ام ببرد در این خانه ی سالمندان هم  نمی توانم زندگی کنم کم کم می خواهم به خواب ابدی بروم چشمانم را بر هم می گذارم تا دوباره به پیش عزیزانم بروم.

اگه می شه لطفا نظراتتون رو راجع به این داستان برام بفرستید .

 

 

نوشته شده در ساعت 12:10 توسط محدثه| |

 Love Art Print by Patti Socci

 

سلام بچه ها

خوبین همگی؟

خــــــــــــب خدارو شکر

منم خوبی

ممنون

یعنی...

خیلی خوبم            

خدارو شکر می کنم که خلاصه تونستم یه کوچولو اپ کنم .

اول به همه شما عزیزان ایام محرم رو تسلیت می گم و امیدوارم که عزاداریهاتون قبول بشه.

 

برای من هم دعا کنین  اخه مـــــــی دونین دیگه ایام امتحانــات و ما دانش اموزان
                                                   مـــــــــــــــحتاج دعا.

Peonies Art Print by T. C. Chiu

البته شاید بگین تو اگه امتحان داری اینجا چه می کنی در جواب شما عزیزان باید عرض کنم که از دست همین شماها دیگه  انقد میاین و مــی گین چرا اپ نمی کنی؟

حالا م که اومدم     وسط امتحانا ت

جالبه نه ؟؟؟؟؟؟

ماییم دیگه راشتش فردا امتحانم دارم     اونم چی فیزیــــــــــــــــــــــــــک

ولی چون خیلی از دوستام گفته بودن

تو دیگه نیستی و شاکی بودن از این که اپ نمی کنم    البته من بهشون حق می دماااااااااااااا

ولی خب مطلب جالبی پیدا نکردم که لیاقت دوستای گلم رو داشته باشه .

 

تو این اپ فقط می خوام براتون حرف بزنم ...

 

 

خیلی ممنونم از دوستای گلم که تو این مدت تنهام نذاشتن

حالا هم اومدم که حالتونو بپرسم و بگم که من هستم .

راستی  حال امتحاناتتون  چه طوره ؟

مال من که همه شون خوبن و سلام می رسونن .

الحمدلله        thanks god       

  خدایا چاکرتیم حالا فردا یه چیزی نشه(امتحانم) این نت اومدن زهر مارمون بشه ها ....

 

 Baby Pilot Poster by Kim Anderson

حالا جایزه شما که این همه رو خوندین ...

Hummingbirds with Lilies Art Print by T. C. Chiu

یه شعر زیبا از م.حیدر زاده

به خاطر من نرو

 

به خاطر من نرو به شونه هام تکیه کن

بغضتو بشکن اروم پیشم بشین گریه کن

خسته نشو که اینجا ادم مهربون نیس

ستاره ی بختمون تو اوج کهکشون نیس

به خاطر من بمون به خاطرت می مونم

خودم ستارت می شم تو می شی اسمونم

با پرکشیدن تو چیزی عوض نمی شه

فقط یه غم می مونه تو قلب من همیشه

به خاطر من بخون صدات شبیه دریاس

لحن طلایی تو خودش برام یه دنیاس

به خاطر من بخواب  چشماتو رو هم بذار

تو گلدون طلاییت گلای مریم بذار

بذار که عطر این عشق بیفته دست نسیم بذار

 همه بدونن اخر به هم می رسیم

به خاطر من بخند تا دوباره بهار شه

دختر قلعه ی نور اسب طلا سوار شه

با رفتنت زندگی چیزی به جز قفس نیس 

هوای بی تو بودن خالیه توش نفس نیس

به خاطر من بیا من که برات می میرم

بیا و فریاد بزن حرفموپس می گیرم

به خاطر من بگو بگو جایی نمی ری

بگو که موندگاری حرفتو پس می گیری

منم به خاطر تو خط می کشکن رو دنیا

 یا تو یا هیچکس می شه قرار اخر ما

 

طبق معمول همیشه هم اخر اپام چند تا عکس براتون می ذارم

  In the Well of the Great Wave of Kanagawa Poster by Katsushika Hokusai

Delightful Art Print by Anna Flores

Almond Blossom Poster by Vincent van Gogh

Happy heart I Art Print by Anna Flores

Pretty in Pink Roses Art Print by Igor Levashov

Love Story Art Print by Anna Flores

Le Pont Japonais a Giverny Poster by Claude Monet

Happy heart IV Art Print by Anna Flores

Teapot and Iris Art Print by T. C. Chiu

My Dear Art Print by Anna Flores

Love is Like a Butterfly Art Print by Anna Flores

Antique Roses Art Print by Danhui Nai

Pretty in Pink Lilies Art Print by Igor Levashov

بقیه رو میزارم توادامه ی مطلب

Angelique Tulips II Art Print by Igor Levashovحتما برید ببینید


ادامه مطلب
نوشته شده در ساعت 21:32 توسط محدثه| |

 سلام دوستای گلم

  خوبین همگی؟

  خوب خدا رو شکر...چه خبرا؟من؟ بی خبر...شما که دیگه بهتر می دونید به قول یه    دوست خیلی خوب..( مدرسه ها وا شده هلهله بر پا شده)

   هیچی دیگه مدرسه ها که شروع شده منم مجبورم کمتر بیام

   کمتر بیام نه این که اصلا نیام

خداحافظی هم نمی کنم اصلا وابدا

من مگه می تونم دوستا ی به این خوبی رو فراموش کنم؟

تابستون امسال یکی از بهترین تابستونای عمرم بود خیلی باهال

از همه ی دوستای گلم ممنونم ()پس چی شد؟اگه من دیر به دیر پیشتون اومدم نگید چرا نیومدی ,دیر اومدی, بی وفا شدی و از این حرفا

باشه؟

دوستتون دارم خیلی

 

حالا بریم سر اپمون

جاودانه...

    ساعت ها از زیر دقیقه های پر حجم٬
                     عبور می کنند ویک مرد٬
                            شبیه

 تمام نیم کره های کسوف کرده٬
     سایه اش را زیر رد اشکهایم

٬  چال می کندو چقدر دست هایم از آرزو های روشن٬
                                                        لبریز است!!!
می خواستم بار ها شبیه (( تو ))

 گریه هایم را روی صفحه چشمانت
                                                                              رنگ کنم!
می خواستم شب هایم را با

بوسه های لب سوز ات ٬شور کنم!
                                                           من!از تمام مرز های بی هویت که می گذشتم٬


 ))                   تو )) را داشته ام!
چند وقت است در تو یکی شده ام

و زیر باران با گریه ها
                                       به پابوس آسمان رفته ام!
قرارمان با چند نقل و هل هله

در مصاف نامرادی ها شد٬
               

 

 در کنار دست هایی که سالهاست بوی نم

 اشک های تو را می دهد!
                    من٬
                           خوش بختی ام را زیر شره های

 اشک های تو٬
                                                                                                 پیدا کردم !
                           حالا با نامرادی های روزگار  بی حساب!
                          تو که اینجایی دیگر اسمان

را نذر کردن برای چه؟
                                          آسمان٬ دست های

 بی ادعای توست!
                                                   

 تو که این روزها عجیب بوی

"بهشت"

 می دهی!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ساعت 1:54 توسط محدثه| |

من از یک شکستِ  عاشقانه می ایم...بگذار برای این اعترافِ تلخ سرزنشم کنند...

شکست نه برای پنهان کردن است و

نه برای بهانه شدن.

میگویند از صبح بنویس,از افتاب ومن چگونه

 از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت,باران پنجره ی

 چشمانم را شسته است...

همه دلشان نقش های مثبت می خواهدو

آدم های خوش حال ,امّا من گمان می کنم این خیلی

 خوب است که نمی توانم  ادای ادم های خوش بخت را در بیاورم.

ی ستاره ام و زرد با طعم ِ مُعَطّر پاییز

،که حضورش تنها معجزه ی لحظه های تنهایی من است . . .

قیمت وفا شاید گران تر از ان بود که بهانه ی

دوست داشتنیِ زندگیم از عهده ی داشتنش بر بیاید.

سقف اعتماد تعمیری ست ،

مدام چکه می کند ، آغوش ترانه ها

همچنان از عطر تن او که باید پر

باشد خالی ست ، نمی توانم باورش کنم نه رفتنش و نه ماندنش را.

مهم نیست تمام سرزنش ها رال می پذیرم به

بهانهّ تولُدِ حقایقِ غم انگیزی که درد را به درد می آورد و آتش را می سوزاند...

این دل دیوانه همیشه یک پادشاهِ مغرور

 حقیقی داشته است، ا گر ترانه ها

 ثمره ی تخیّل بود به جنون نمی رسید،

اعتراضی نیست کسی که به او نمی رسد

به جنون رسیده و از او راضی ست.خلاصه

 غمِ سنگینی ست اگر سرِنخواستن

دلی دعوا باشد . اما همیشه حق با برنده نیست،

می شود در عین بازنده بودن سربلند بودو

او را از کوچه پس کوچه های دنیا گدایی کرد...

قرار بود حقیقت را بگویم ، سخت است،

بی علاج ست،دانستنش ادم را کم کم میکُشَد،و...

 گریه های شبانه می اورد،اما همین است خبر کاملاً ناگوار و واقعی ست،اون یکــی رو جز مـن داشــت...

سکوت میکنم تا به خاک سپردن اخرین

خاکستر های آرزو های بر باد رفته ام ابرومندانه باشدــــــــــــــ

گــریه می کـنم ،باشکوه،مـثل اقیانوس

،بلند مثـل اِوِریست

 او نمی شنود

و نمی داند که ماه، خوشبختیِ مشترکِ همه ی ستاره هاست. . .

یک سوال کوچک می ماند

 برای پرسیدن از کسی که

 بی پاسخ ترین سوال ِ اشفته ی من است :

"چی کار کرد این دلِ سادَم .................که از چشم تو اُفتادم؟"

 

نوشته شده در ساعت 6:29 توسط محدثه| |

 

این زن را می بینی؟

به سرایت در آمدم ، برای پاهایم آب نیاوردی ؛

اما این زن ، پاهایم را به اشک شست

و به موهای خویش خشک کرد.

مرا نبوسیدی لیکن این زن از بدو ورود،

باز نماند از بوسیدن پاهایم

سرم را به روغن مسح نکردی،

لیکن او به عطر تدهین کرد پاهای مرا.

از این رو به تو می گویم:

گناهان او که بسیار است،آمرزیده شد،

چرا که بسیار عشق ورزیده؛

اما او که آمرزش کمتری یافت،

کمتر عشق ورزید...

انجیل.............

اگر به زبان مردم و فرشتگان سخن گویم

و عشق نداشته باشم،

به نحاس صدا دهنده و سنج فغان کننده ماننده شده ام

اگر صاحب عطیه ی پیشگویی باشم وآگاه باشم بر تمام اصرارو بر تمامی دانش ها؛

اگر ایمانم چنان کامل باشد، تا آن جا که کوه ها را خا به جا کنم،

و عشق نداشته باشم،

هیچم...

و اگر تمامی اموالم را میان فقرا تقسیم کنم

و اگر بدن خود را به آتش سپارم،

اما عشق نداشته باشم،

هیچ حاصلی به دستم نیست.

.........

{( فرجام شریعت ، عشق است)}

.........

زندگی با تمام لحظه هایش

لحظه های شادی و غم

امید و ترس

فقط فرصتی برای آموختن عشق است

آموختن عشق ، آن گونه که می تواند باشد،

همان گونه که بوده و همان گونه که هست.

..........

عشق یک لحظه شیفتگی نیست

عشق تجلی نیرومند و سخاوتمندی از زندگی ماست_شخصیت انسان در کامل ترین مرحله ی نموَ خود.

.................

عطیه ی برتر {پائولو کوئیلو}

 

 

جان من تا حالا واژه ای مثل {کتابزار} دیده بودی؟!

 

نوشته شده در ساعت 19:32 توسط محدثه| |

 

سلام خوبین؟ اول میخوام بازی که ازطرف فرنوش جونم دعوت شدم رو انجام بدم بعد میریم سر آپمون

بازی به این صورت هست که من باید ۵ تا بازگیر زن ،۵ تا بازیگر مرد

و ۵ تا فیلم مورد علاقه خودمو بگم و در آخر ۵ نفر رو دعوت کنم به بازی

اونهای که دعوت میشن باید تو وبلاگشون این کارو انجام بدن بعد دعوت کنن

بازیگرای زن مورد علاقه ام:

۱.باران کوثری ۲.هما روستا ۳.مهناز افشار

 ۴.نیکی کریمی۵.گلشیفته فراهانی

 

بازیگرای مرد مورد علاقه ام:

۱.محمد رضا فروتن۲.حامد بهداد ۳.حمید گودرزی

۴.سروش گودرزی ۵.محمدرضا گلزار 

 

فیلم های مورد علاقه ام

۱.کلاهی برای باران ۲.کلاغ پر ۳.تکاور

۴.سام و نرگس ۵.علی سنتوری

 

البته همش هم راست نیستا ولی نوشتیم دیگه...

۵ نفری که دعوت می کنم:

۱.سپیده جونم(غروب بیکسی)۲.نیلوفر جون(نیلوفر شب)

۳.پرهام (ترانه ی باران)۴.بروبچ(۱۲۱)

۵.سحرجون(دوریها)

 

 

 

 

 

می رم جای من اینجا نیست

عشق تو زیبا نیست

رویا نیست

 

می رم جایی که دریا نیست

اسم تو رویا نیست

غوغا نیست

 

می رم تا تو شبا چشات بسته شه

دیوار اتاقت از عکسم خسته شه

 

می رم تا بارون                منو یاد وت نندازه

می رم یه جای تازه           می رم یه جای تازه

می رم با چشمای خیس و قلب بی گناه

می رم ختی نمی ندازی به من نگاه

هر جا می رم اما بازم یادت می افتم اینو به همه گفتم 

اینو به همه گفتم

 

کاش می شد تو ببینی من اینجا چه تنهام

وقتی که تو نباشی به هم می ریزه دنیام

اینجا کسی نیست با چشمای باز وروشن

بی تو چه غریبم من

می رم جایی که دریا نیست

عشق تو زیبا نیست

رویا نیست

گریه کن...

نوشته شده در ساعت 12:53 توسط محدثه| |
The House Cat

The HipHop Cat

              The iCat   


نوشته شده در ساعت 2:9 توسط محدثه| |

من نوشتم از دنیا                                    اون نوشته :بی رحمه

من نوشتم از قسمت                              اون نوشته :سرگرمه

من نوشتم از دردم                                 از شبای بی خوابی

اون نوشته از عشق و                              لحظه های بی تابی

من نوشتم از تقدیر                                خیلی وقته مآیوسم

اون نوشته اشکاتو                                  دونه دونه می بوسم

من نوشتم از بازی                                 از یه بازی ساده

اون نوشته اروم  باش                           حلقه هم فرستاده

من نوشتم از غصه                                تر شدم مث بارون

او نوشته صبرت کو؟                            صبر لیلی صبر مجنون

من نونشتم اینجا ها                              ادم اهنی داره

اون نوشته چشم تو                                کلّی روشنی داره

من نوشتم از عکساش                            تو یه البوم قرمز

اون نوشته تنها تو                                  جز تو با کسی هرگز

من نوشتم از ترسم                                 از وفا که کم یابه

اون نوشته از دوریم                               شب با گریه می خوابه

من نوشتم از پاییز                              از یه عصر رویایی

اون نوشته حاضر باش                          نو عروس زیبایی

من ونشتم از عشقت                             شهر قصه می سازم

اون نوشته گرمم کن                            تو الهه نازم

من نوشتم از دوریت                           برگ خاطرم زرده

اون نوشته هم خونت                        این روزاس که برگرده

من نوشتم از رفتن                                وعده های 5 عصر

اون نوشته از گل ها                              می سازم برات یه قصر

من نوشتم از حالم                              از موهای آشفته

اون نوشته که قلبش                           قصّمو براش گفته

من نوشتم از حرفا                               که تحملش سخته

اون نوشته که با سبر                         عاشقانه خوشبخته

من نوشتم از این هر                          از غماش که پر رنگه

اون نوشته از دوریم                          بد جوری دلش تنگه

من نوشتم از ابرا                                 از اونا که اون بالا

اون نوشته مثل ما                                خیلی آدما تنهان

من نوشتم از عشقم                             که براش نهایتی نیست

اون نوشته بشمار                                  مختصر تا بیست

من شمردم واون داشت                        به لبام نگا می کرد

پشت پنجره  آروم                                   داش منو صدا می کرد

حرفامون یه جور نامس                              با جوابای ساده

خوش به حا اون که                                   زود نامشو   جوا داده

گرد خستگی ها رو                                     از رو گونه هاش چیدم

گریه هامو بوسیدو                                    گونه هاشو بوسیدم

زیر سایه این شوق                                  من نوشتم و اون خوند

من شکفتمو اون گفت                              من نوشستمو اون موند

زندگی یه بازی بود                                   ما یه مهره از شطرنج

وعدمون باز پاییز                                      ساعتم همیشه پنج

 

نوشته شده در ساعت 2:1 توسط محدثه| |
www.DigitDreams.blogfa.com 
 YOU CAN HELP 
 STOP GLOBAL WARNINGبدون شرح!!!!
نوشته شده در ساعت 15:35 توسط محدثه| |

شب است و ماه نقره ای           در اسمان نشسته است

خیا ل تو چو شبنمی                   به لامکان نشسته

دراسمان ضیافتی ست              عروسی ستاره هاست

تو هم بیا عزیز دل                   که بزم جشنواره هاست

 


به او بگویید...

به او بگوییدتقویم خویش را ورق بزندتا به یاد ظلمی که کرده است بیفتد شاید قطره اشک ندامتی بریزد روی قبر بی نام و نشان که همه ی عاشقان بی نام ونشانند.

شبنم چشمان تو می بارد روی ژاله ی قلبم کاش می دانستم پشت شیشه باران چه ترانه ی گمشده ای مدفون است که مهری خاموش تن خاک را نوازش می کند.با تو هستم با تو ای که  فرسنگ ها از من فاصله داری پنجره بسته شده نگاهت را باز کن باز کن ان پنجره ای که رو به بیکران است تا من با نگاه تو تقدس یابم من که در سراب زندگی همیشه های نگاهم سمت توست با تو هستم ای مسافر جاده های مه گرفته اندوه درنگ کن و به کوچه های خاطرات سری بزن ویاد کن ان هنگام را که به حریم عاشقان پا برهنه پا نهادی واهوی دشتم در دام دل تو اسیرگشت و تو کوزه بلورین محبت را تقدیم من کردی اما یادت نبودکه نور با سایه ی عاشق بازی می کرد .وتو باید صبورانه مهره های شطرنج را جا به جا می کردی.تا به بازی تقدیر نبازی و اینک چه بی رحمانه حرمت عشق و اشک های مرا شکستی و از من و از دنیای من جدا شدی.

نوشته شده در ساعت 14:57 توسط محدثه| |

رنگ نگات از اولم خیلی منو تکون نداد

دستای عاشقت به من حس خوش جنون نداد

به هر کی گفتم که شلید یه روزی مال من بشی

روی خوشی به من وانتخاب من نشون نداد

درست مثل تقویمی که عوض می شه سر بهار

از ته دل دارم می گم خوب شد گذاشتمت کنار

از اولم دیده بودم تو چشم تو وفا نبود

همش با دیگرون بودی حواستم به ما نبود

بی هوا هر وقت اومدم از راه دور ببینمت

دیدم که لبخند تو هیچ کدومشم به جا نبود

درست مثل تقویمی که عوض می شه سر بهار

از ته دل دارم می گم خوب شد گذاشتمت کنار

خیال نکن بدون تو سر به بیابون می ذارم

توصحرا آواره می شم پا جای مجنون می ذارم

فکرنکنی که تو بری روز وشبم یکی می شه

از غم تو ترانه های تلخ وگریون می ذارم

از اولم محبتام تو قلب تو اثر نداشت

نصیحتام هیچ کدومش روی کارات اثرنداشت

درست مثل تقویمی که عوض می شه سر بهار

از ته دل دارم می گم خوب شد گذاشتمت کنار

قول ها و وعده های تو یه طبل پوچ و خالی بود

دوستت دارم گفتن تو هیچی نداشت پوشالی بود

شبی که سنگا مو باهات واکندم و گفتم برو

تازه دیدم نخواستنت یه انتخاب عالی بود

خداروشکر که قلب من اون دل سنگتو شناخت

خوب شد که قلب عاشقم هستی شو پیش تو نباخت

من تازه فهمیدم باید تو جاده های زندگی

قصر بلور رویا رو با عاشق حقیقی ساخت

با چشم باز می خوام برم پی یه سرنوشت ناب

هر چی بوده تموم شده تو هم یه لطفی کن برو

این اخرین حرف منه بهتره باورت بشه

طاقت موندن ندارم دیگه نه من دیگه نه تو

درست مثل تقویمی که عوض می شه سر بهار

از ته دل دارم می گم خوب شد گذاشتمت کنار

مریم حیدر زاده

 

نوشته شده در ساعت 16:47 توسط محدثه| |

تقدیم به بابای گل گل گل گل گل گل گلمممممم

روزت مبارک روزت مبارکککککککککک

بابییییییییییی عشگ منی

.دوست دالم

نوشته شده در ساعت 18:57 توسط محدثه| |